Mon 17 Dec 2012
خداحافظ ...
Sun 7 Oct 2012
you dont see me,dont forget me
دور از خویش
دور از توشاید مرا از یاد ببری
اما راه مرا میخواند و منمیروم تا باشم

Mon 24 Sep 2012
...
پروانه ها در پیله دنیا را نمیفهمند
تقویم ها روز مبادا را نمیفهمند
دریابرای مردم صحرا نشین دریاست
ساحل نشینان قدر دریا رانمیفهمند
مثل همه،ما هم خیال زندگی داریم
امانمیدانم چرا ما را نمیفهمند
از روز اول با تو در پرواز دانستم
پروانه ها در پیله دنیا را نمیفهمند

Thu 9 Aug 2012
بار الها
به بهانه قدرت تكلّم ، تفكر و انتخاب
حرف زدم و حرف شنيدم و گاهي هم فكر كردم
اما وقت انتخاب ....
يا با وسوسه همنشين شدم و يا ديگري برايم انتخاب كرد و...
اگر هم به دور از چشم وسوسه و آن ديگري.....
انتخابي هم شد ، بهاي سنگيني برايش پرداختم .... آنهم به جرم انتخاب
گويي كلام و فكر و انتخاب ، شده اند بلاي جانم
انگار تو را نيز فراموش كرده ام ...
واژه هاي به هياهو نشسته در زير و بم روزگار
آواي زندگي را در گلو خفه كرده و در دشت جداييها رهايم ساخته و .....
شده ام سرگردان كوچه هاي عادت و خاطره ها ،
خستگي جسم جاي خود را به خستگي كلام داده ،
حتي دريغ از
يك سلام ساده به تو كه آغاز بودي وهستي.
صبح چشم آفتاب كه به زمين مي افتد ...
تنها چيزي كه طلبكارانه از او مي خواهم ،فقط سكه خورشيد است ،
بي هيچ لبخندي به تو ...
هر روز را بي سرمشقِ مهرباني در دفتر تكليف ايام
بد خط مي نويسم ومي گذرم تا شبانگاهان
كه آن هم
افسوسِ ديروز و حسرت امروز و.....ای كاش ِفردا
بهانه اي مي شود براي دلتنگي هايم از زمين و زمان و.........
يك سپاس ساده را از زبانم مي گيرد .
آري خالق من
برتر از فرشتگان آفريديم
و من
نتوانستم آنگونه باشم كه آفريدي ...
ولي با تمام اينها
دوستت دارم به خاطر اينكه مي گذاري دوستت داشته باشم ، حتي وقتي كه لايق نيستم
دوستت دارم به خاطر اينكه ، مرا نه براي خودت كه براي خودم مي خواهي .
دوستت دارم به خاطر اينكه با تمامي اشتباهات باز هم فرصتي مي بخشيم .
دوستت دارم به خاطر اينكه .......
حتي اگر هر صبح برايت سلامي و هرشب سپاسي نداشته باشم .
باز هم منتظري برگردم .
Mon 30 Jul 2012
....
روزهایی که دلم میخواهد ساعتها پشت پنجره بنشینم ، خیابان را نگاه کنم ،
بدون اینکه انتظار کوچکترین اتفاقی را داشته باشم
دلم سکوت میخواهد ، سکوت محض ، مثل وقتی که به اعماق آب میروی،
مثل غرق شدن ، همه چیز تاریک و تاریک تر میشود ، ساکت و ساکت تر
دلم حتی نوشتن هم نمیخواهد ، وقتی چیزی برای فکر کردن نداری،
چیزی هم برای نوشتن نداری
آیینهها را نمی خواهم.درگیر خودت که باشی، هیچ چیزی تو را یادِ خودت نمیاندازد.
غریبهها دیدن ندارند
روزهای عجیبی است
در حجمِ بی انتهایِ تنهاییهایم ، میخواهم هنوز تنهاتر از این باشم .
کسی که در من رخنه کرده ، باید مرا ترک کند ، تا با خیال راحت بنشینم پشت پنجره
و در سکوت خیابان را ببینم و به هیچ چیزی فکر نکنم.
به هیچ چیز جز اتفاقهایی که قرار نیست بیفتند...